تبليغاتX
زنگوله

زنگوله

تراوشات ذهن دو مست


نخورده مستي ديوانه با خويش سخن مي گويد :


به کشت خاطرم جز غم نروید

به باغم جز گل ماتم نروید

به صحرای دل بی‌حاصل ما

گیاه ناامیدی هم نروید

هزاري تو بيا و بگو زندگي  خوب است و هديه است و زيباست و شادي است و لذت است و بي دردي است و نعمت است و ال است و بل است و فلان است و بيسار است ، تو هي بيا و بگو زهرماري نخور كه مست كني و شهد زندگي نفهمي !‌ تو هي بيا و بگو چشم باز كن و زيباايي ِ دور و برت را ببين و هي بيا بگو كه برجكت را نزن و هي بيا و بگو كه هميشه سياه مستي و سياه مست را چه به هشياري و فهميدن زندگي !!‌ اما وقتي اين زندگي ، "واقعيتِ اين زندگي "‌كوفت است و زهر مار است چه فايده ! وقتي حقيقت اين زندگي امروز تخمي است ديگر چه حرفي است براي ناليدن !‌
من شهد اين زندگي كه مي گويي را هر روز استفراغ مي كنم روي همين زندگي ...  درد جاي ديگري است و تو هي بگو كه زندگي سبز است ! وقتي سيگار جاي مزه ي اين عرق سگي درگز است ، تو بيا بگو چيپس پيتزا با ماست موسير بخور بجاي مزه ! كه چه ! كه لابد ""فقط فكر" كني كه داري حال مي كني !‌ كه " فقط فكر " كني .... درد همين جاست پدسگ !‌ ميان همين شبانه هايي كه از روي خماريِ درد هاي سنگين ، زور ِ عرق هم چاره ساز نيست و هرچه مي گويم تو مي گويي مستي و حاليت نيست و داري هذيان مي گويي و تا بند دل به آب مي دهم و گوشه ي آن درد لا يزال اهوارايي را مي خواهم نشانت دهم مي گويي عرق سگي ك .س .خلت كرده پسر !!‌

پس كجاي ِ اين شب ِتيره ي تنهاي ِ بي انتها خدايم قايم شده است ، سوي چشم از گريستن كه كار نمي كند پيدايش كنم ، زور عقل هم كه قربانش برم !  من مي گويم ميان كدام كوچه پس كوچه ي بيراه ايي گم شدم و گمش كردم و ديگر نيافتمش و تو مي گويي فندكت آنجاست !! من مي گويم پشت كدام پنجره ي دير و دوري است آن سرزمين وصالي كه نمي يابمش و تو مي گويي خاكستر سيگارت را بتكان‌ !

آه آه ، طنين ِ محكوم ِ صداي ِ فرياد ِ گلوي ِ بغض گرفته دارد ديوانه ام مي كند ... خدايا پيدايم كن ....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 14:27  توسط مت  | 

آقاي علي حق دوست از بازاريان محنرم بازار، بعد از مرگ همسر مكرمه‌اشان چنان حالش بد مي‌شود كه سه روز در بيمارستان بستري مي‌شود. به دنبال رابطه نزديك ايشان با بارگاه باريتعالي و ارتباط خالصانه اي كه ايشان با ايزد منان و متعال دارند ديري نمي‌گذرد كه چنان آرامشي بر ايشان مستولي مي‌شود كه پتوي بيمارستان را به كناري ميزنند و محكم از تخت پايين مي‌آيند و به ياد علي فاطمه از دست داده مي افتند و هنوز كفن همسر مرحومه‌اشان خشك نشده به ياد تجديد فراش مي افتند و از عقيل و مسلم و هاشم، سراغ ام‌البانوي ديگر مي‌گيرند. حق دوست چنان حالش از اين شوق رو به بهبودي مي‌رود كه سه روز بعد از بيمارستان ترخيص مي‌شود و به جديت تمام به ياد همسر گزيني و ارضاي نيازهاي عاطفي و البته شرعي خود در 84 سالگي مي‌افتند كه يادشان مي‌رود همسرشان هنوز 5 ماه بيشتر نيست كه چهره در نقاب خاك كشيده اند.

سه ماه بعد...

دور از چشم فرزندان و نوه‌ها و نتيجه‌ها جشني برپاست. اقاي مسلم بن عقيلي شاهد عقد است و فرزندان غافل از سنت حسنه‌اي كه علي سه روز بعد از مرگ فاطمه در ماتمكده خويش برپا كرده است از بهشت زهرا برگشته‌اند.

آقاي حق دوست راضي به رضاي پروردگار، بر اين خوان گسترده به دور از فرزندان و بستگان خود نشسته است تا دلي از عزا درآورد و به ياد همسر مرحومش و بهشت‌هايي كه آبها از زير درختان آن جاري است دست در گردن حوري سيه چشم گذارد و حظي روحاني و لذتي جسماني برد و خدا را شاكر باشد كه روزي او را به قدوم حوري تازه وارد فراختر گردانده و به شكرانه‌ي نمازها و استغاثه‌هاي شبانه همسر بانوي دومش كه او نيز همسر از دست داده و در آرزوي بارداري فرزند دير زاي خويش است نماز شكر گذارد كه " والله يبسط الرزق لمن يشاء" (خداوند روزي هر كس را كه بخواهد فراخ مي‌گرداند).

حوريه خانم، همسر حوري وش آقاي حق دوست كه اتفاقا همسن دختر اوست 52 سال بيشتر ندارد و عروس خانم، كه مداح اهل بيت است و تخصص خود را اخيرا در رشته "سفره انعام" از محله كن اخذ نموده‌اند و اصالتا از اهالي سرزمين شمالي است سال‌هاست كه نماز شب را ترك نكرده است و در خانه محقر قبلي خود خدايي دارد كه چشم و چراغ آن خانه است و فرش زبر آن اگر چشمي حق بين و روحي مخملين داشته باشي همچون حرير نرم و دلنواز است. از دعاهاي نيمه شب و ورد سحري است كه اين خانه هنوز به گرمي خانه فاطمه مي‌ماند. خانه اي كه حسن هنوز به زهر كين جان نداده است و حسين حلقوم نرم و نازك به تيغ تيز و پولادين خصم نسپرده و زينب راه دشوار اسارت و دربدري را نچشيده و ....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 15:11  توسط پت  | 

مريدان ، پير را خدمت رسيدند و به ادب دوزانو بر گوشه ايي نشستند ... يكي ازميان آنان كه سالخورده تر بود صدا ايي صاف نمود و عرض كرد : يا پير ، بهت سنگيني دارد اين ده ، ملازمين و موافقين و مشاهدين به كار خويش تن نمي دهند و هر يك بر سر كوي و برزني نشسته اند و كتب تاريخ ورق ميزنند و به ريز و به دقت همه ي فراز ها و فرود هاي گذشته و جاري را تفسير مي كنند و گاهي هم برجستگي هاي رهگذران را ....

پير كه پيمانه به دست بود و داشت جرعه ايي سر مي كشيد ، چشمانش گرد شد و برقي زد و جام را پايين نهاد و دستي به محاسن كشيد و فرمود : در مورد تفسير و تحقق در تاريخ و بحث و جدال و بهت ٍعوام كه فقط كافي است بگويم ، مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش ، اما در باب برجستگي ها بيشتر توضيح واضحات بدهيد تا ببنيم چگونه از اين دام خلاصي بيابيم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:23  توسط مت  | 

سالياني دور پيري بر دهكوره ايي خلوت گزيده بود ، پير را سياوش مي ناميدند و مريداني داشت كه هر كدام استادي بودند و صاحب مقام و مرتبتي و جملگي پير را حمايت داشتند كه پير آنها را نيز نيك دوست مي داشت و همراه بود ...

شبي بود و پير ، مستانه كنج خلوت خزيده بود و عبا بر دوش نهاده بود و در وهمي شيرين پرسه مي زد كه مريدان گردش آمدند و بنشستند و سياوش را گفتند : يا پير ، چه اينجا نيمه مست بر خويش مي پيچي و خبر نداري كه در بيرون چه شوري است از همه ي سبز دوستان !!! يكي از ميان بر خواست و گفت يا بزرگ ، اگر تو را راي موافق است جملگي راه را با تو همراه مي سازيم تا بسازيم همه ي اين خرابي ها را ...

پير لبخندكي تحويل داد و سري به نرمي بلند كرد و گفت :

چو پرده دار به شمشير مي زند همه را

كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند

چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است

چو در صحيفه ي هستي رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود

كه جام باده بياور كه جم نخواهدماند

مريدان را لختي درنگ آمد و زير لب به ملاحت بر خويش سخن راندند و پير پيمانه ي آخر را سر كشيد ....


+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:20  توسط مت  | 

 

بعضی وقت ها لازم نیست به یه چیز خیلی ریز و دقیق فکر کنی و جمله ایی در خور بسازی تا وقتی جماعتی اونو خوند به زیر و بمش گیر نده و ایرادی نتونه بگیره و حرفی زده باشی که "حرف" باشه و چیزی نوشته باشی که به فکر فرو ببره خواننده رو ... بعضی وقت ها فقط کافیه خلوت کنی و لبی تر کنی و بیای این گوشه و بدون هیچ ردیف و قافیه و وزنی بنویسی و از ته دل بنویسی که چه دلتنگند این روزهای عجیب و غریب ... که چه آرام و با تمانینه می گذرند این روزهایی که رفته رفته در صندوقچه ی خاطرات می نشینند و غباری می گیرند و تو فراموش می کنی روزهای خلوت و سکوت و رام و مرموز و وحشت انگیز و گیج کننده را و فراموش می کنی که فراموش می شوی در میان همین روزها و فراموش می کنی که هر روز موی سیاه کم می کنی از سر و هر رزو به کنایه می شنوی که هی رفیق داری پیر می شی ها !!!

بعضی وقت ها لازم نیست بنشینی و هی فکر و خیال کنی و بی تابانه انگشت بر روی میز بکوبی و " پیر شدم پیر تو ای جوونی.... " رو گوش کنی فقط کافیه بعضی وقت ها خلوت کنی و لبی تر کنی و " رفتم در میخانه... " رو گوش کنی و سری به اینور و آنور تکان بدهی و فراموش کنی که چیزهایی هم هست که نمی توانی فراموششان کنی !!!  ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:10  توسط مت  | 

 

آقاي دكتر در فاصله كمي دورتر از من بر روي مبل راحتي‌اش لم داده و صميمانه از من مي‌خواهد كه برون فكني كنم. مي‌گويد فرض كن من يك دكتر نيستم، من يك دوست خوب هستم كه مي‌خواهم پس از سال‌ها دوري حرفهايت را بشنود پس به من بگو چه چيزي در قلب و روحت سنگيني مي كند؟ احساست را نشان بده، شايد هنوز دير نباشد. من پس از سالها دوري بايد تو را بهتر بشناسم. پس زبان بگشا و رازها برملا كن از اسراري كه تو را چنين بي‌تاب ساخته است!

و من سرشار از حس غريبي كه نه اجازه ورود غريبه اي را به نهانخانه دلم مي‌دهد و نه راضي از كنار آمدن با رنجي كه مرا آهسته آهسته ذوب مي كند و در خود فرو ميكشد و به تحليلم ميبرد  ناچار از سر استيصال و درماندگي ميگويم آقاي دكتر من به يك جمله حساسيت دارم، من تمام تنم كهير مي زند از بعضي حرفها.! آقاي دكتر من مثل آدمي كه تا خرخره عرق خورده و شكم سير و پر و پيمانش را فقط توانسته تا لب اولين جوي آب نگه دارد، در آستانه انفجار و برون سپاري پيش رفته‌ام. ولي ديگر نمي توانم. خواهش ميكنم بگذاريد برون فكني كنم. بگذاريد دل درمندم را در بوته قضاوت كميسيون پزشكي عده‌اي از درمان‌گران روح و روان قرار دهم. مرا ديگر تاب پنهان داشتن و مخفي كاري نيست.

دكتر در حالي كه به آرامي لبخند مي‌زند مي‌گويد فرزندم، جانم، عزيزم من از اول همين را از تو خواستم پس بگو كه در دلت چيست و سوهان روحت كدام است؟ چه چيزي تو را چنين بي‌تاب ساخته؟ هان بگو چرا چنين اسپند گونه بر آتش ميجهي؟ مرا راحت كن ....

و من مثل كودكي كه از آزار ديگر بچه‌ها پيش مادرش مينالد ناگهان لب به اعتراف ميگشايم كه دكتر من از هر چه شانه و پاچه و شلوار است نفرت دارم!

دكتر در حالي كه مرا هاج و واج مرا مينگرد مي‌گويد مي‌تواني بيشتر توضيح دهي؟!

مي گويم دكتر جان من از هر چه و هر كه مي‌گويد امروز نياز به شانه اي دارم پهن و فراگيرو يا حجم مردانه‌اي كه سر را بر روي آن گذاشته و يا خداي ناكرده سر را بر روي پاچه شلوارش بگذارم و به پهناي صورت اشك بريزم و آن را خيس كنم، تيك عصبي ميگيرم ! آيا متوجه مي‌شوي كه چه ميگويم؟ دكتر در حالي كه مات و مبهوت مرا مي نگرد مي‌گويد خوب بعد چي؟! مي‌گويم كه اين حرف را هزار بار بشنوم و آن را از زبان كسي بشنوم كه انتظار شنيدنش را ندارم سخت غم انگيز است و تاسف آور!

دكتر در حاالي كه حيران مرا مي‌نگرد مي‌گويد يك قرص برايت مي‌نويسم كه هفته اول بايد هر روز يكعدد بخوري و هفته دوم هر روز يكعدد و نصفي و هفته سوم حتما بايد به نزد من مراجعه كني.......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:3  توسط پت  | 

همين روزها تولد يكسالگي اين وبلاگ است. البته نه اينكه فكر كنيد ما يك بچه‌اي درست كرده ايم كه امروز مي خواهيم با گذاشتن كلاه‌هاي بوقي و آويزان كردن شرشره‌هاي رنگي و پر زرق و برق و گذاشتن آهنگ‌هاي شاد و ايضا تولدت مبارك، تولد اين كودك يكسااله را كه تازه دو عدد دندان موشي از فك پاييني‌اش درآورده و با نگاه‌هاي نازنازي و ملوسش دل پدر و مادرش را شاد مي‌كند، جشن بگيريم، بلكه ما اساسا اين وبلاگ را درست كرديم كه از تراوشات ذهن مستاني چون ما مطالبي را به سمع و نظر شما خوانندگان احتمالي برسانيم.

 اما همين مستي كار دستمان داده است چون يا آنقدر مست بوديم كه يادمان رفت بنويسيم و يا آنقدر جوگير شديم و به فكر و خلسه فرو رفتيم كه يادمان رفت چه مي‌خواستيم بنويسيم. از اينرو اگر در طول اين مدت يك سال، بيش از هفت يا هشت پست نگذاشتيم و يا از باب ملاحظاتي بعضي از آنها را پاك كرديم اين را به حساب مستي و راستي ما بگذاريد تا حرفي براي نگفتن. لذا براي جبران اين نقيصه در آينده بسيار نزديك پست جديدي خواهيم گذاشت تا باور كنيد كه ما آنقدر هم كه فكر مي‌كنيد چيز نيستيم.

 توضيح :  منظورمان از چيز  همان چيز است و نه چيز ديگر.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 8:23  توسط   | 

 

جام می و خون دل هریک به کسی دادند

در دایــره قســـمت اوضـــاع چنین باشد

 آورده اند عابر ژنده پوش و نیمه مست و مخموری لنگ لنگان و غر غر کنان از کوچه ایی می گذشت ٬ جلوی ملای عجولی را گرفت و گفت تاخیر بیاور و روزنه ایی بر من روشن کن ٬ ملا حکیمانه نگاه عاقل اندر صفیحی انداخت و لبخندی مفصل و غلیظ تحویل داد ٬ ژنده پوش را ندا بر آمد که فرق جام می و خون دل از چه روست و چرا برای بعضی از جمله من  هردو از یک معنی است و در کنار هم و آویزه ی همیشگی بند تنبان ٬ ملا قدری تامل کرد و گفت جام می که بساط شنگولی است و خون دل هم که واضح است جان من ٬ شاید از برای این تو اینها را یک معنی و شبیه می دانی که هر دو قرمز اند ٬ عابر پوزخندی زد و گفت آلت نساله به این زندگی پریودمان که بساط شنگولی اش هم با ما سر ناسازگار دارد لاکردار . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:53  توسط مت  | 

 

مدتيه كه دارم يك سريال طولاني رو نگاه مي كنم كه انگار اين روزها تب و تابش همه جا رو گرفته !! فيلم لاست بي شك عميق ترين فيلميه كه تا به حال ديدم . فيلم عجيبي كه به جرات مي تونم بگم كه نويسنده و كارگردانش آدم هاي فوق العاده جذابي مي تونن باشن . جداي لوكيشن ها و سناريو ها و بازي  قوي بازيگرها حرف هايي كه بين بازيگرها رد و بدل ميشه حرف هاي فوق العاده ايي كه در ظاهر ساده است اما نمي شه به راحتي ازش عبور كرد . من فكر مي كنم كه نويسنده و كارگردان اين فيلم آدم هاي مرموزين و چيزهايي تو سرشون هست كه با كنايه ي اين كلمات لعنتي تا حدي تونستن پيادش كنن . نمي تونم به راحتي از جملاتي كه تو اين فيلم گفته ميشه بگذرم . گاهي استپ رو مي زنم و بارها و بارها جملشون رو مي خونم و حتي بعضي ها رو يادداشت مي كنم . يكي از بازيگرهاي اصلي اين فيلم دكتري هست به اسم دكتر جك شفرد كه با هواپيما و افراد ديگه ايي سقوط مي كنن توي يك جزيره و باقيه ماجرا اتفاقاتيه كه براشون مي افته . زياد كاري به ماجرا ندارم اما يك احساس هم ذات پنداري شديدي با جك دارم . درست از اولين باري كه ديدمش خيلي برام كاراش عجيب بود و آشنا !! بحث جو گرفتن فيلمي نيست اما به واقع مي تونم بگم گاهي كاملا حس مي كنم كه خيلي خيلي شبيه جك هستم . البته جك توي فيلم كمي ايده آل هستش اما منظور من از هم ذات پنداريه با اين شخصيت چيز ديگست . جك يك شخصيتيه كه تقريبا رهبري همه ي اونايي رو كه سقوط كردن رو به عهده داره و همه بهش اطمينان دارن و باهاش مشورت مي كنن و ازش همیشه كمك مي خوان و اون  به همه كمك مي كنه و جون همه رو نجات میده و هميشه براي ديگران تلاش مي كنه و مدام بي هيچ وقفه اي سعي مي كنه همه ي كارها رو روبه راه كنه و مجروح ها رو خوب كنه و همه رو نجات و بده  ،  اما فکر کنم نه به خاطر خودش يا به خاطر اونها .. نمي دونم ، فكر مي كنم داره فرار مي كنه ، از جنگي كه  درونش به وقوع پيوسته . از ذهنيات و فكر ها و چيزهايي كه توي ذهنش به هم ريختن ، ذهني كه پر از علامت سواله ...  يه جاي فيلم قبل از سقوط هواپيما  با يه زني برخورد مي كنه كه زن ميگه من مي تونم درونيات آدم ها رو ببينم و به جك مي گه : تو يك رهبري ، يك بزرگ مرد ، ولي اين باعث ميشه كه تنها باشي و بترسي و عصباني بشي !!!

اما نمي دونم چرا اصلا نمي تونم خوب اين جمله رو بفهمم !!

 

* اگر فرصتی بود بعدها بیشتر و واضح تر در این باره خواهم نوشت .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:14  توسط مت  | 

 

. . .

چمباتمه زده بود لبه ی جدول کنار پیاده رو  و گاهی لب و لوچشو تکون میداد و فرچ فرچ می کرد و دندوناشو تمیز می کرد . یه تسبیح شاه مقصودسبز هم داشت که یادگار آقاش بود و اونو هی تاب می داد و می چرخوند و گاهی با دست دیگش لای پشت موهاش می کرد و سری به جلو خم میکرد و زیر چشی اینور اونورو نگاه می کرد . یکهو دید نریم دستمال کش زمان مدرسه بالا سرش با یک کیف و کت شلوار اتو کشیده ایستاده و سلام می کنه !! کمی جا خورد ٬  از جاش بلند شد و شلوارش رو تکوند و گفت سام علیک . نریم دست مال کش هنوز هم همون چهره ی خا*یه مال سابقشو حفظ کرده بود  و ته ریش نسبتا پری داشت و یقه آخ*وندی سفید هم تنش بود . نریم جواب سلامی داد و گفت علیکم السلام برادر ٬ خیلی عوض شدی ؟! بیکاری ؟! چرا الافی ؟! چرا کار و بار نداری ؟! اینهمه درس خوندی و شدی جاهل الاف لب جدول نشین ؟! چرا این ریختی شدی ؟! شدی یه آدم دیگه !!  داش کریم کمی این پا اونپا کرد و سر و بالای نریم رو برنداز کرد . چیزی داشت جونش رو می خورد. حرفی نزد و گفت شما چه خبر ؟! نریم گفت الحمدو ا.. والمنه ٬ دفتر دستکی داریم و یک آپارتمان توی فرشته و آب باریکه پولی می آد و میره . پرادو رو خانوم زده بود به در حیاط آورده بودم صافکاری مش باقر داشتیم می رفتیم خبر بگیریم که کی حاضر میشه . کریم عینهو کنه به تمبون افتاده ها این ور اونور میشد . حرف های نریم انگار دود می شدند و بالا می رفتند و کریم اونها رو نمی شنید . ناگهان شانه ی کریم رو کمی تکون داد و گفت کجایی برادر ؟! کریم به خودش اومد و تو چشای نریم نگاه کرد . نریم گفت : بی کاری ؟! چرا کاری دست و پا نکردی ؟! همه به جربزه و زرنگی و وقار تو غبطه می خوردند اونروزا حاج کریم ! حالا چرا اینجوری ؟! شاگرد زرنگ هم که بودی پس چرا ....   . کریم داشت داغ دلش تازه می شد انگاری ٬ آب دهنش رو قورت داد و گفت : ما که نفهمیدیم روال موال کاری این دنیای ..س کشو . همه رقمه بد زده دهن مهنمونو نموده ٬ یک روز بالاس یه روز پایین . عینهو  معامله ی حاج کلفت حشر زاده ی قمی که یک دم بالاست و یکدم پایین و همش در حال نمودنه جماعت ضعیفس . این هم شده حکایت زندگیه ما . ما اگر مثل شوما زرنگ بودیم دستی به جایی وصل می کردیم و اگر پا هم می داد مالیدنی می کردیم تاشاید یک لقمه نون و بوقلمونی سر سفرمون به راه باشه و پرادوی دودر فرقونی هم می خریدیم و اگر ضعیفه ی خانه امان به درمی کوبیدش ت*خم چپمان هم حساب نمی کردیم . . . ولی خوب توی مرام تخمی ما جماعت عر*ق خور از این زرنگی ها و مادر قح*ب*ه بازیها نیست نوکرتم .  آقامونم تنها ارثی که برامون گوذاشت دستور عرق کشی بود و بس . نه مال منالی داش و نه پارتی مارتی ایی  ٬این شووود که دست مستمون جایی به جز زیر کَریم کوچیکه ی خودمون وصل نشد و بعد اونهمه درس مرس خوندن ٬ دفتر دستک داشتن قسمت ما نشووود !!! واس خاطر همینم همه ی اون کلاس ملاس و پرستیژ مرستیژو سرشو گرد کردیم و زدیم تو عوالم جاهلی  . . .   

- سکوت

- سکوت

- پیاده رویی با عابر هایی خسته و ناشناس که از هول تمام شدن چیزی مثل موش در هم میلولیدند

. . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:9  توسط مت  |