نخورده مستي ديوانه با خويش سخن مي گويد :
به کشت خاطرم جز غم نروید
به باغم جز گل ماتم نروید
به صحرای دل بیحاصل ما
من شهد اين زندگي كه مي گويي را هر روز استفراغ مي كنم روي همين زندگي ... درد جاي ديگري است و تو هي بگو كه زندگي سبز است ! وقتي سيگار جاي مزه ي اين عرق سگي درگز است ، تو بيا بگو چيپس پيتزا با ماست موسير بخور بجاي مزه ! كه چه ! كه لابد ""فقط فكر" كني كه داري حال مي كني ! كه " فقط فكر " كني .... درد همين جاست پدسگ ! ميان همين شبانه هايي كه از روي خماريِ درد هاي سنگين ، زور ِ عرق هم چاره ساز نيست و هرچه مي گويم تو مي گويي مستي و حاليت نيست و داري هذيان مي گويي و تا بند دل به آب مي دهم و گوشه ي آن درد لا يزال اهوارايي را مي خواهم نشانت دهم مي گويي عرق سگي ك .س .خلت كرده پسر !!
پس كجاي ِ اين شب ِتيره ي تنهاي ِ بي انتها خدايم قايم شده است ، سوي چشم از گريستن كه كار نمي كند پيدايش كنم ، زور عقل هم كه قربانش برم ! من مي گويم ميان كدام كوچه پس كوچه ي بيراه ايي گم شدم و گمش كردم و ديگر نيافتمش و تو مي گويي فندكت آنجاست !! من مي گويم پشت كدام پنجره ي دير و دوري است آن سرزمين وصالي كه نمي يابمش و تو مي گويي خاكستر سيگارت را بتكان !
آه آه ، طنين ِ محكوم ِ صداي ِ فرياد ِ گلوي ِ بغض گرفته دارد ديوانه ام مي كند ... خدايا پيدايم كن ....
